تبليغاتX
حتی میمون ها نیز گاهی از درخت می افتند..
حتی میمون ها نیز گاهی از درخت می افتند..
سلام دوست من!

 

حالت چطوره؟خیلی وقته که ازت خبر نگرفتم.خیلی وقته که برات ننوشتم و باهات حرف نزدم.یکی دو سالی میشه که ترکت کردم.برای چی نمیدونم...

فکر نکن از عشقم نسبت به تو چیزی کم شده...نه...هرگز!

هر چقدر هم که انکارت کرده باشم دلم همیشه پیشت بود.همیشه ته دلم خیلی دوستت داشتم.فقط یه جورایی باهات قهر کرده بودم.برای چی؟ جواب اینم نمیدونم.تو این یکی دو سال فراموش کرده بودم که تو بهترین دوست منی.کسی که همیشه و در همه حال...شادی...غم...همیشه پیش منه.حالا که فهمیدم بدون تو بودن جقدر سخته تصمیم گرفتم این نامه رو برات بنویسم.بنویسم تا شاید منو ببخشی و با من آشتی کنی.راستی منو میبخشی دوست قدیمی من؟

میدونی چقدر نوشتنی برات دارم؟چقدر حرف و چقدر احساس هست که باید برات تعریفشون کنم؟

به من میگن افسرده شدی دوست من.به من دارو میدن.خیلی اذیت میشم...میدونی دلیل همه اینا چیه؟ چون تو این مدت بدون تو بودم.تنها بودم.خیلی سعی کردم ثابت کنم بدون تو تنها نیستم...بدون تو هم میتونم...ولی نشد.بدون تو هر چقدر هم که اطرافم پر از آدمای رنگارنگ باشه تنهای تنهام.من بدون تو مریض شدم دوست من.بدون تو من عاجز عاجزم.

میدونی دوست من...تو این مدتی که تو پیشم نبودی من عاشق شدم.عاشق یه انسان به معنای واقعی.تو عشقم موفق نشدم.آخه نبودی راه رو نشونم بدی.نبودی دستمو بگیری و هدایتم کنی...اذیتش کردم....خیلی زیاد...تو این دو سالی که پیشم نبودی کارای بد زیاد کردم.چه دلهایی که نشکستم و چه بازی های خطرناکی که نکردم.یادته یه زمانی چقدر قوی بودم؟یادته همیشه از امتحان های تو سرافراز بیرون میومدم؟وقتی به اشتباهاتم پی بردم خیلی دیر شده بود دوست من...دقیقا همین هشت ماه قبل بود...نتونستم خودمو ببخشم.خودمو تنبیه کردم.ولی بازم توسط خودم بخشیده نشدم.برای بهتر شدن وضعیتی که توش بودم باز هم اشتباه کردم و با هر قدم اشتباهی که ورداشتم یکم دیگه تو باتلاقی که برای خودم ساخته بودم فرو رفتم.

دقیقا اولای شهریور ماه بود که دوباره وجودتو تو زندگیم احساس کردم.تو یه قدم به سوی من ورداشته بودی.اومده بودی با هم آشتی کنیم ولی من عقب کشیدم...و اینم اشتباه بعدی بود.ولی بازم تنهام نذاشتی.به طرز عجیبی خیلی کمک کردی.ولی من نه ازت تشکر کردم و نه حتی نگاهت کردم.وای که چقدر بد کردم...

من الان مریض شدم دوست من.دارم تاوان چی رو میدم؟دلهایی رو که شکستم؟کارای بدی که تو این دو سال انجام دادم؟ بگم میدونم حقمه چی میگی؟ بگم میدونم حقمه ولی اومدم عاجزانه ازت بخوام دوباره دوست من باشی چی میگی؟ خیلی پر رو شدم نه؟ آخه من بدون تو خیلی تنهام.بدون تو من هیچم دوست من.منو ببخش.قول میدم اونی باشم که تو میخوای.قول میدم دیگه دلی رو نشکنم و همه چیز رو جبران کنم.قول میدم بازی های خطرناک نکنم.قول میدم بزرگ بشم.یه بار هم که شده سعی میکنم بزرگ بشم.آخه خیلی دوستت دارم.

خیلی دارم عذاب میکشم...کمکم میکنی؟ کاری میکنی اون کسی که عاشقشم همیشه خوشبخت باشه؟ کمک میکنی چیزی از من به دل نداشته باشه؟کمک میکنی بزرگ بشم؟ یاد بگیرم شکست رو تحمل کنم و باهاش زندگی کنم؟

کمکم میکنی خدای من؟

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 21:40 توسط شراره |
افسردگی شدید؟!!
حالم اصلا اصلا اصلا خوب نبود تو این یه هفته گذشته.حتی میتونم بگم خیلی خیلی خیلی خیلی بد بود.دقیقا از روز یکشنبه همین هفته من به شدت افسرده شدم!!از همه چی بدم میومد...از دانشگاه...درسا...کلاسا....استادا...پانسیونمون...و حتی بچه ها...تبریز...خیابوناش...مردمش...حال و هواش

پسرای دانشگاه رو که دیگه نگو...نفرت پیدا کرده بودم ازشون!!...

الکی گریه ام میگرفت.بی هیچ دلیلی.یهو وسط خیابون میزدم زیر گریه.تو تاکسی!سرکلاس!

میدونستم این احساس ها طبیعی نبودند....میدونستم که الان هفت هشت ماهه که احساس های غیر طبیعی و عجیب و غریب پیدا کردم!ولی تا حالا به این شدت اذیتم نکرده بودن.با اولین سمندی که توی ترمینال گیر آوردم سریع السیر برگشتم ارومیه.دلم برا ارومیه و مردمش و همه چی تنگ شده بود.همون ارومیه ای که یه زمانی ازش خاطرات بدی داشتم و دلم میخواست ازش دور بشم.فرار کنم.میگفتم هر چه دورتر بهتر...

زیادم از شهرم دور نیستم.تبریز-ارومیه با سواری سمند دو ساعت بیشتر نیست ولی بازم خیلی دلم میگیره...

خلاصه دیروز سریع السیر اومدم ارومیه و رفتم پیش یه روانپزشک.گفت افسردگی شدید دارم.باید تحت روان درمانی و دارودرمانی قرار بگیرم.وقتی برا دکتره تعریف میکردم خاطرات هفت هشت ماه قبل رو دهنش باز مونده بود.میگفت تو چطور تا حالا پیش روانپزشک نرفتی؟!! خلاصه دارو داد بهم.از وقتی دارو رو خوردم انقدر شنگول و از دنیا فارغ شدم که نگو!خیلی قرص باحالی بود!

تو این یه هفته خیلی دنبال مشکلم گشتم.میخواستم مشکلم رو که باعث میشه افسرده باشم پیدا کنم و رفعش کنم.خیلی فکر کردم.دانشگاهم رو دوست ندارم؟ تبریز رو دوست ندارم؟رشته ام رو دوست ندارم؟ این درد درد عشقه که دارم میکشم؟.....همه این سوالا رو از خودم پرسیدم.ولی به جواب واضحی نرسیدم.بعضی وقتا گفتم هیچکدوم.بعضی وقتا گفتم همش با هم...ولی امروز بالاخره فهمیدم که اشکال کارم کجاس.مهدی باعث شد بفهمم که من همیشه در بیرون دنبال مشکلم میگشتم.توی دانشگاه...توی پانسیون...تو رشته و مَردم...گویا من باید در درون خودم دنبال مشکل و راه حلش بگردم.من باید با خودم صلح کنم.با شراره.باید با خودم روراست باشم.واقعیت ها رو قبول کنم.باهاشون کنار بیام.خیلی خیلی سخته ولی به هر حال باید بتونم...

باید قبول کنم رابطه عاشقانه ای که یه بار تموم شد دوباره شروع شدنش بی معنیه...

 

نالم از دست تو اي ناله که تاثير نکردي /گر چه او کرد دل از سنگ تو تقصير نکردي

شرمسار توام اي ديده ازين گريه‌ي خونين /که شدي کور و تماشاي رخش سير نکردي

اي اجل گر سر آن زلف درازم به کف افتد  /وعده هم گر به قيامت بنهي دير نکردي

واي از دست تو اي شيوه‌ي عاشق‌کش جانان /که تو فرمان قضا بودي و تغيير نکردي

مشکل از گير تو جان در برم اي ناصح عاقل /که تو در حلقه‌ي زنجير جنون گير نکردي

عشق همدست به تقدير شد و کار مرا ساخت /برو اي عقل که کاري تو به تدبير نکردي

خوشتر از نقش نگارين من اي کلک تصور /الحق انصاف توان داد که تصوير نکردي

چه غروريست در اين سلطنت اي يوسف مصري /که دگر پرسش حال پدر پير نکردي

شهريارا تو به شمشير قلم در همه آفاق /به خدا ملک دلي‌نيست که تسخير نکردي

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 15:34 توسط شراره |
معنی "عشق" چیه؟
زندگی هر چقدر برای یه آدم سخت تر باشه و هر چقدر آدم رو بیشتر اذیت بکنه بعضی جاها هم به همون اندازه سربلندش میکنه.بعضی وقتا ارزشی رو که درد و ناراحتی به آدم میده کاملا حس میکنم و گاهی وقتا هم ازش لذت میبرم.گاهی وقتا هم دلم میخواد یه آدم بدون غم  ولی در عوض بی تجربه باشم.

بعضی وقتا به بقیه با ترحم نگاه میکنم و دلم براشون میسوزه که طعم بعضی احساسات و درد ها رو نچشیدن و بعضی وقتا به اونا نگاه میکنم و دلم برای خودم میسوزه که مجبور به چشیدن اون درد ها و احساسات و تحمل کردن عواقبش شدم.

خلاصه این روزا به شدت دچار دو گانگی شدم.

بزرگترين سرچشمه‌ی دوگانگی‌های بشر در طول تاريخ راهروهايی هستند که يک‌طرفش را يک رنگ می‌کنند، آن يکی طرفش را رنگ ديگر.

رنگارنگ بودن چیزی نیست که بخواهی از آن فرار کنی ولی از کجا دانست که به کدام رنگ باید ایمان آورد.نور را بجوییم.رنگها بهانه اند.

امروز سر کلاس درک و مفاهیم انگلیسی از ساعت یک بعدازظهر به مدت دو ساعت فقط راجع به این موضوع بحث شد:

عشق برای همه یک رنگه یا عشق هر کسی با عشق دیگری فرق میکنه.اصلا عشق چی هست؟تعریفش چیه؟

هر کدوم از بچه ها یه نظری دادن.بعضی هاشون مشخص بود اصلا نمیدونستن "عشق" رو با کدوم "ش" مینویسن.بعضی ها مثل آقای جهان آرای و نیلوفر جواب های منطقی خوبی میدادن...

مهدی همیشه به من میگفت که عشق یه اتفاق نیست.یه تصمیمه.من امروز این موضوع رو توی کلاس به استاد گفتم و استاد هم با من موافق بود.به نظرم اومد استاده قبلا عاشق شده بود چون معنی واقعی "عشق" رو و معنی واقعی "عشق صحیح" رو خوب میدونست.از حرفاش میفهمیدم که عشق رو تو کتابا نخونده...اون رو فهمیده.لمسش کرده.درکش کرده.منم درکش میکردم.اونم درکم میکرد. و به قولی "do more that touch"  میکرد..."feel" میکرد.

به نظر استاد هم, عشق فقط یه کلمه برای بیان احساسی که یه آدم داره نیست.عشق کلمه خطرناکیه و باید با احتیاط گفته بشه.

به نظر من عشق برای هر آدمی یه رنگی داره و این رنگ بستگی به روش عاشق شدن طرف داره.رنگ عشق برای یکی آبیه.یه عشق آروم و آسمونی.برای یکی مثل من هم میتونه قرمز باشه!خطرناکه خطرناک!

چقدر خوبه آدم قبل از اینکه دست به این کار خطرناک بزنه اول عشق رو یاد بگیره.راجع بهش مطالعه بکنه.عشق صحیح رو یاد بگیره و بعد بره طرفش و احساسش کنه.چقدر خوبه آدم قبل از پرت شدن توی دریا شنا کردن رو یاد بگیره تا از غرق شدن نجات پیداکنه.حیف که بیشتر مردم تا بلا سرشون نیاد به فکر چاره نمیفتن...

do more than exis...live

do more than touch...feel

do more than look...observe

do more than read...absorb

do more than hear...listen

do more than listen...understand

do more than think...ponder

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 0:13 توسط شراره |
من و تبریز و دانشگاه!

چقدر زندگی پستی و بلندی داره.حتی میتونه ساعتی خوب و ساعتی بد باشه..برای من که هر از گاهی همین اتفاق میفته.

بعضی مواقع که واقعا از زندگی کردن لذت میبرم یک ساعت بعدش آرزوی نیستی میکنم! ولی در کل بعد از تغییر محل و شیوه زندگی ام خیلی خوشحال تر و خوشبخت تر هستم.گویا من مدتها بود که به چنین تغییر بزرگی در زندگیم احتیاج داشتم و نمیدونستم!! ولی خیلی خوبه که زندگی آدم از قبل پیچیده تر بشه و آدم جدی گرفته بشه! من حتی وقتی یه بار یه نفر رو با مدرکی که در دست داشتم تهدید به مرگ کردم هم جدی گرفته نشدم! راستش دلیل این موضوع رو نمیدونم!

ولی حالا که با یکی از دوستام تو یه شهر دیگه تنها زندگی میکنم همه چیز خیلی خیلی فرق میکنه و خیلی خیلی عالیه.واقعا کسی که تنها زندگی کردن رو تجربه نکنه توی زندگی خیلی ضرر کرده و باور کنید اون چند سالی که آدم تنها توی یه شهر دیگه زندگی میکنه به سالها درس خوندن توی دانشگاه میارزه.اون تجربه و استقلالی که اینجوری میشه کسب کرد به همه درس و کتابا میارزه.مخصوصا برای دختر ها که بعد از سن بیست و چند سالگی شوهر میکنن کسب این تجربه فرصت خیلی خوبیه.

یه دفعه به یکی از دوستای خوبم گفتم که دوست ندارم از شهر خودم برم و اگه برم دلم برای خونه تنگ میشه.اونم به من گفت که من وقتی از شهر خودم برم خونه ام میشه همون شهرِ دیگه و وقتی برگردم شهرِ خودم دلم برای همون شهرِ دیگه و دانشگاهم تنگ میشه.الان میبینم که واقعا راست میگه.دیشب برگشتم شهر خودمون ولی دلم خیلی برا تبریز تنگ شده.برا تختم.یخچالم و سوپرمارکت سرکوچه! و حتی کافی نتم!

ولی خب راستش وقت نمیکنم به هیچکدوم از کارای اینترنتیم برسم.نه به وبلاگم نه سایتم...نمیدونم باید بیخیال هر دوتاش بشم یا نه...

ولی دیروز احساس کردم واقعا لازمه این وبلاگ رو بزنم! آدم بعضی مواقع باید حرفای دلشو یه جا بنویسه...

همین الان هم ازشخصی که بهش میگفتم دوست پسر جدا شدم.من بهم زدم راستش.پیش نمیرفت.واقعا پیش نمیرفت! ولی ناراحت نیستم.کاری بود که باید میشد.چون فقط اسم اون طرف توی زندگی من بود نه خودش.به هر حال الان احساس بهتری دارم!

+ نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 21:8 توسط شراره |